... حالا من ماندم و تنهایی و این راز سکوت

!!! خدایا ؟؟؟ من نوکرتم ... گفتم که در جریان باشی

 

   وقت هایی هست ...

   که جز به بودنت ،

   دلم رضایت نمی دهد !

   حالا ... ،

   من از کجا " تو " بیاورم ؟!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٩ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

 

   پیچکی میشوم ، وحشی ...

   می پیچم به پر و پایِ ثانیه هایت ...

   تا حتی نتوانی لحظه ای ،

   بی من بودن را ، زندگی کنی ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٩ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

 

   یکی به این بغضِ لعنتی یاد بدهد ،

   قبل از آمدن باید در بزند !!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

 

   این قرارِ آخره ...

   دیگر بی قرارت نمی شوم ....!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

 

 

   خیال کردی وقتی به همراهِ دیگری ،

   از کنارم می گذری، دنیا به آخر می رسد ؟!؟!

   دنیایت من بودم و اکنون به پایان رسیدم ،

   و تو دیگر هیچ نیستی ... !

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

 

   دلم برای چوپانِ دروغگو می سوزه ... !

   بیچاره دو بار بیشتر دروغ نگفت ،

   انگشت نما شد ...

   ولی ما ... !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

 

   عجیب است ، دریا ...

   همین که غرقش می شوی ،

   پس می دهد تو را ... !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط رضا نظرات () |

 

   بغض هایم را به آسمان سپردم ... !

   خدا به خیر کند ،

   بارانِ امشب را ... !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

 

   هیییییی ...!

   با تو ام !

   روزگاری خواهد رسید ،

   همچنان که در آغوشِ دیگری خفته ای ،

   به یادِ من ستاره ها را خواهی شمرد !!!

   تا آرام شوی ... !!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

 

   چه خوب میشد تو همین روزا خدا میومد !!!

   یه ماچم میکرد و یه چایی با هم میزدیم !!!

   بعد بهم میگفت : این چند وقت داشتم باهات شوخی می کردم !!!

   میخواستم ببینم جنبشو داری !!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۸ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط رضا نظرات () |

 

   به فکر نوازش دست های منی ...

   بی آنکه بدانی ،

   این دلم بود که تنها مانده ... !

   دست هایم ، دو تا هستند ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٦ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

 

   دلم ساعتی می خواهد ،

   که مانده باشد ،

   روی ساعتهای با تو بودن ...!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٦ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

 

   خدایا ؟؟؟

   یه بُر به این زندگیمون بزن ...!

   شاید دو تا حکم اُفتاد دستمون ،

   که هر نامردِ بی شرفی ،

   آسش رو به رُخ ما نکشه ... !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

 

   دریا نیستم ...

   اما ،

   دل که میزنی به من ،

   بیکرانه میشوم ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

 

   این روزها ،

   هر قلم ،

   نقشی بر روی صفحه ی خاطرات ،

   تصویر میکنم ،

   و چه پر رنگ ،

   درد می کشم ... !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |


Design By : Night Skin