... حالا من ماندم و تنهایی و این راز سکوت
!!! خدایا ؟؟؟ من نوکرتم ... گفتم که در جریان باشی
سلام ... سلام به همه ی دوستای خوبم ... حال شما ؟؟ احوال شما ؟؟ چطورین ؟؟ کجایین ؟؟ نیستین ؟؟ هستین ؟؟ با ما که نیستین ... پس با کی هستین ؟! اومدم بگم این آخرین پستمه تو سال ٨٩ ... از همین جا به تمام دوستای خوبم سال نو رو همراه با بهترین آرزوها تبریک میگم... تنتون سالم ... چشماتون پر نور ... دلتون شاد ... اما با یه کم غم و غصه !!
از همتون که اومدین تو ی دو تا وبم و وقتتونو گذاشتید و از تمام کسایی که نظراتشونو تو وبم گذاشتن ممنونم... از اونایی هم که اومدن و نظر نذاشتنم ممنونم ... مرسی از همه ... کلا از همتون ممنونم !!!! خوب تا ١۴ فروردین سال ٩٠ دو تا وبمو آپ نمیکنم ... شایدم اومدم آپ کردم ... منم دیگه ... کارو بارم معلوم نیست ... ! اما احتمالا تو ایام عید یه سری بهتون میزنم ... بازم منم دیگه !! کارو بارم معلوم نیست ... ! در ضمن ... در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست ... این اواخر اصلا حالو حوصله نداشتم واسه همین نیومدم پیشتون .. ببخشید !! ایام عید میرم مسافرت یه هوایی به این سرو بدنم بخوره ... اما اصلا حس مسافرت نیست ! تو سال بعد منتظرتونم ... ازتون می خوام واسه یکی از دوستام که قلبش ناراحته دعا کنید ... یادتون نره ... راستی موقع تحویل سال نو و در همه ی لحظه ها منم دعا کنید ... کلام آخر : . . . . . . . . از خداوند چیزی برایت میخواهم .. که جز خدا .. در باور هیچ کس نگنجد ..
رضا secret-silence.persianblog.ir only-silence.blogfa.com photo-black.persianblog.ir
نهال دوستی را بر کن در این قرن اتم ... که دیگر توقع از دوست و رفیق قدیمی شد ... ! تا توانی بر زیر دستان ستم کن ... ! که رسم دستگیری از ضعیفان هم قدیمی شد ... ! به گرد شهر می گردم نمیبینم یک آدم ... به جان حضرت آدم که آدم هم قدیمی شد ... ! بی قرار هیچ قراری نبوده ام ... مگر ... قراری که با تو داشتم و هرگز نیامدی ... !
وقتی که بهت گفتم من یه شاعرم ... سرتو تکون دادی و خندیدی ... باورت نشد ... اما ... حالا که دارم غزل خداحافطی رو میخونم ... ! شاید باورت بشه ... ! نا امیدی ... همان امیدی است که ... بوی نا میگیرد ... ! از بس که می ماند ته دل ... ! گشتم ... نبودی ... ! نگرد ... نیستم ... ! خیلی وقت است که رفته ام ... از دیروز با تو ... به فردای بی تو ... ! گاه می اندیشم ... می توان سخت گریست ... می توان رنگ سپید روی هر دیده کشید ... می توان در پس این رنگ و درنگ ... بچه شد ساده گریست ... می توان ساده شکست و به پای همه ریخت ...
نه مرادم نه مریدم ... نه پیامم نه کلامم ... نه سلامم نه علیکم ... نه سپیدم نه سیاهم ... نه چنانم که تو گویی ... نه چنینم که تو خوانی ... نه آن گونه که گفتند و شنیدی ... نه سماعم نه زمینم ... نه به زنجیر کسی بسته و برده ی دینم ... نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم ... نه فقیرم نه حقیرم ... نه گرفتار و اسیرم .. نه فرستاده ی پیرم ... نه به هر خانقه و مسجد و میخانه اسیرم ... نه جهنم نه بهشتم .. نه چنین است سرنوشتم ... این سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم ... بلکه از روز ازل با قلم نور نوشتم .. حقیقت نه به رنگ است نه به بو ... نه به های است نه به هوی ... نه به این است نه به او ... نه جام است و نه سبو ... گر به این نقطه رسیدی ... به تو سربسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را ... . . .
ساعت مدت هاست که از نیمه شب زندگی گذشته است ... و ارقامی که سالهای عمر را نشان می دهند ... در تجربه ی سراشیبی سفر بازگشتند ... می گویند تو از اولش هم خیال آمدن نداشتی ... ! اما من به ساعت زمان چشم می دوزم ... تو فقط قدری دیر کرده ای ... ! همین ... ! اما تهمت هرگز نیامدن هیچگاه به معصومیت چشمان ناز تو وارد نیست ... در چهره ی تو فقط یک خبر است ... آن هم به من رسیدن ... ! ساعت از ... نه ... ! تو فقط قدری دیر کرده ای ... ! ساعت از شب و نیمه شب و خیلی وقت های دیگر زندگی گذشته است ... و جز شمع چشمان من اینجا هیچ چیزی روشن نیست ... همه فانوس ها را خاموش کرده اند ... اما من یقین و ایمان دارم که می آیی ... تو فقط قدری دیر کرده ای ... ! پیدایم کن که من دنبال کسی که پیدای دیگران است نمی روم ... ! من گمشده ی توام ... وهر وقت دلت هوای پیدا شدنم را کرد ... دنبالم نگرد ... ! من برای تو پیدا شده بودم ... و حالا هم تا هر وقت بخواهی برای تو پیدا خواهم ماند ... ! همین ... ! م.ح
نیمه شب آواره و بی حس و حال ... درسرم سودای جامی بی زوال ... پرسه ای آغاز کردیم در خیال ... دل به یاد آورد ایام وصال ... از جدایی یک دو سالی می گذشت ... یک دو سال از عمر ... رفت و بر نگشت ... دل به یاد آورد اول بار را ... خاطرات اولین دیدار را ... آن نظر بازی ... آن اسرار را ... آن دو چشم مست آهو وار را ... . .
گفتم : لعنت بر شیطان ... ! لبخند زد ... پرسیدم : چرا می خندی ... ؟ پاسخ داد : از حماقت تو خنده ام می گیرد ... پرسیدم : مگر چه کرده ام ... ؟ گفت : مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام ...! با تعجب پرسیدم : پس چرا زمین می خورم ... ؟ جواب داد : نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای ... نفس تو هنوز وحشی است تو را زمین می زند ... پرسیدم : پس تو چه کاره ای ... ؟ پاسخ داد : هر وقت سواری آموختی برای رم دادن اسب تو خواهم آمد ... ! فعلاً برو سواری بیاموز ... ! در ضمن این قدر مرا لعنت نکن ... ! گفتم : پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم ... ؟ در حالیکه دور می شد گفت : من پیامبر نیستم جوان ....!!! میدوزم شادی را به غم ...
بال من ... مال تو ... فرصت پرواز من ... پیشکش خنده ی خوشحال تو ... میپری شاد شاد ... میشوی غرق نفسهای باد ... میرود از خاطرت ... یاد من و قصه ی بی بالیم ... من ولی ... یاد تو میفتم و خوشحالیت ... غصه فراموش دلم میشود ... وقت تماشای سبک بالیت ...
ادامه مطلب
ادامه مطلب
زیاد را به کم ...
درخت را به ریشه ...
گاهی را به همیشه ...
کهنه را به نو ...
و
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خودم را به تو ... !
| Design By : Night Skin |
