... حالا من ماندم و تنهایی و این راز سکوت
!!! خدایا ؟؟؟ من نوکرتم ... گفتم که در جریان باشی
وقت هایی هست ... که جز به بودنت ، دلم رضایت نمی دهد ! حالا ... ، من از کجا " تو " بیاورم ؟! پیچکی میشوم ، وحشی ... می پیچم به پر و پایِ ثانیه هایت ... تا حتی نتوانی لحظه ای ، بی من بودن را ، زندگی کنی ... یکی به این بغضِ لعنتی یاد بدهد ، قبل از آمدن باید در بزند !!! این قرارِ آخره ... دیگر بی قرارت نمی شوم ....! خیال کردی وقتی به همراهِ دیگری ، از کنارم می گذری، دنیا به آخر می رسد ؟!؟! دنیایت من بودم و اکنون به پایان رسیدم ، و تو دیگر هیچ نیستی ... ! دلم برای چوپانِ دروغگو می سوزه ... ! بیچاره دو بار بیشتر دروغ نگفت ، انگشت نما شد ... ولی ما ... ! عجیب است ، دریا ... همین که غرقش می شوی ، پس می دهد تو را ... ! بغض هایم را به آسمان سپردم ... ! خدا به خیر کند ، بارانِ امشب را ... ! هیییییی ...! با تو ام ! روزگاری خواهد رسید ، همچنان که در آغوشِ دیگری خفته ای ، به یادِ من ستاره ها را خواهی شمرد !!! تا آرام شوی ... !! چه خوب میشد تو همین روزا خدا میومد !!! یه ماچم میکرد و یه چایی با هم میزدیم !!! بعد بهم میگفت : این چند وقت داشتم باهات شوخی می کردم !!! میخواستم ببینم جنبشو داری !!!! به فکر نوازش دست های منی ... بی آنکه بدانی ، این دلم بود که تنها مانده ... ! دست هایم ، دو تا هستند ... دلم ساعتی می خواهد ، که مانده باشد ، روی ساعتهای با تو بودن ...! خدایا ؟؟؟ یه بُر به این زندگیمون بزن ...! شاید دو تا حکم اُفتاد دستمون ، که هر نامردِ بی شرفی ، آسش رو به رُخ ما نکشه ... !
| Design By : Night Skin |
